تبليغاتX
I LOVE YOU






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



   در شـــــهـــــــری بــــه نـــــام عــــشــــق کــــوهی اســـــت بــــه نـــام مـــحبت

              در ایـــــــــن کـــــــــــــــوه رودی اســــــــــــت بــــــــه نــــــــــام صـــــفــــــــا

                          در ایــــــــــــــــــــن رود آبـــــراهــــــی مــــیــــرود بـــه نـــــــام وفـــــا
 
                                      سر انجام این آبراه به آبـــگیری مــــیریـــــزد بــــه نــــام وداع

                                                 بگــــذار گريـــــه كنم براي عاطفـــــه اي كـــــه نيست

                                                     و دنيايــــي كه انجمــــن حمايت از حيوانــــات دارد

                                                امــــــــا انــــســــــان پا برهنه و عريــــــان ميدود

                                      بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كـــوره هــــاي

                           مريــــــخ را شـــــناخـــــتـــه اســــــــت امـــــا هنــــــوز!

               كـــــوچــــــــه هــــــــاي دلـــــش را نــــــمـــــي شــــناســـــد.
 

 
 

نويسنده: مهران مورخ: دوشنبه 2 شهریور1388 در ساعت: 21:19
|+|



دوستت دارم..

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آن وقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکستر سرد پنهان کنی پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم....

دوستت دارم عزیزم..!



نويسنده: مهران مورخ: دوشنبه 2 شهریور1388 در ساعت: 21:8
|+|



نصیحت

                                      ازدرویشی پرسیدند:  

سختر ار سختی چیست؟ گفت: سختر ار سختی نان دادن است و پرسیدند  

آسانتر از سختی چیست؟ گفت: آسانتر از سختی نان بریدن است


نويسنده: مهران مورخ: چهارشنبه 14 مرداد1388 در ساعت: 13:10
|+|



همه ي دخترا با ارزشن

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند

توي يه مهموني همديگه رو مي بينن

و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن.

بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي.

سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون:

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه.

اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.

پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت

و حالا شده معاون رئيس شركت.

پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش

يه مرسدس بنز بهش هديه داد.

دومي: جالبه.

پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه.

توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند

و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده.

پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش

يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه.

پسر من هم باعث افتخار من شده.

اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد.

الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده.

پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش

يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند

كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟

سه تاي ديگه گفتند:

ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم.

راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت:

دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه

سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايه ي خجالته! چه افتضاحي!

دوست چهارم گفت:

نه. من ازش ناراضي نيستم.

اون دختر منه و من دوستش دارم.

در ضمن زندگي بدي هم نداره.

اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش

از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش

يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت


نويسنده: مهران مورخ: سه شنبه 11 فروردین1388 در ساعت: 14:7
|+|



لمس كن

 لمس كن 

 كلماتي را كه برايت مينويسم،تا بخواني و بفهمي كه چقدر جايت اينجا خاليست...

تا بداني نبودنت ازارم ميدهد...لمس كن نوشته هايي را كه لمس نشودني است وعريان كه از قلبم بر اين صفحه ميچكد...لمس كن گونه هايم را كه لبريز اشكند...لمس كن لحظه هايم را،لمس كن اين با تو نبودنها را...

ومن نبودنت را در اين خزان بي سرانجام مينويسم.


نويسنده: مهران مورخ: پنجشنبه 29 اسفند1387 در ساعت: 14:31
|+|



داستان کوتاه

ليوان شير

پسر فقيري که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصيل خود را بدست ميآورد يک روز به شدت دچارتنگدستي شد. او فقط يک سکه ناقابل در جيب داشت. در حالي که گرسنگي سخت به او فشار مياورد، تصميم گرفت از خانه بعدي تقاضاي غذا کند. با اين حال وقتي دخترجواني در را به رويش گشود، دستپاچه شد و به جاي غذا يک ليوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسيار گرسنه است. برايش يک ليوان شير بسيار بزرگ آورد. پسرک شير را سر کشيده و آهسته گفت: چقدر بايد به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هيچ. مادرمان به ما ياد داده در قبال کار نيکي که براي ديگران انجام مي دهيم چيزي دريافت نکنيم. پسرک در مقابل گفت: از صميم قلب از شما تشکر مي کنم.
پسرک که هاروارد کلي نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمي خود را قويتر حس مي کرد، بلکه ايمانش به خداوند و انسانهاي نيکو کار نيز بيشتر شد. تا پيش از اين او آماده شده بود دست از تحصيل بکشد.
سالها بعد... زن جواني به بيماري مهلکي گرفتار شد. پزشکان از درمان وي عاجز شدند. او به شهر بزرگتري منتقل شد. دکتر هاروارد کلي براي مشاوره در مورد وضعيت اين زن فراخوانده شد. وقتي او نام شهري که زن جوان از آنجا آمده بود شنيد، برق عجيبي در چشمانش نمايان شد. او بلافاصله بيمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، براي نجات زندگي وي به کار گيرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولاني با بيماري به پيروزي رسيد. روز ترخيص بيمار فرا سيد. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمينان داشت تا پايان عمر بايد براي پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهي به صورتحساب انداخت. جمله اي به چشمش خورد: همه مخارج با يک ليوان شير پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلي
زن مات و مبهوت مانده بود. به ياد آنروز افتاد .پسرکي براي يک ليوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برايش يک ليوان شير آورد. اشک از چشمان زن سرازير شد. فقط توانست بگويدخدايا شکر... خدايا شکر که عشق تو در قلبها و دستهاي انسانها جريان دارد.

نويسنده: مهران مورخ: جمعه 23 اسفند1387 در ساعت: 21:0
|+|



شما اگه میدونید جواب بدید

یکی از دوستام می گفت:

دخترها یه مشت موجودات ناقص المغز هستند که فقط برای پسرها آفریده شدند!!!!

ازش پرسیدم چرا ؟؟؟؟

گفت اینو توی وبلاگت بنویس و بگو هر دختری موافق نیست جواب این سوالات رو بده

۱- ۱۰ تا دانشمند زن نام ببره

۲- ۱۰ تامخترع زن نام ببره

۳- ۱۰ تا فیلسوف زن نام ببره

۴- ۱۰ تا شاعر زن نام ببره

حالا شما اگه راست میگین الکی نگین هست یا بیشتر از ۱۰ تا هم هست فقط نام ببرید .

نظر بدهید


نويسنده: مهران مورخ: پنجشنبه 1 اسفند1387 در ساعت: 12:53
|+|



ترانه خوان

منم کویر تشنه     تو موج دریاها باش     گدای بی پناه من     تو شاه قصه ها باش     عمر منو تو بردار     به فکر لحظه ها باش     یه لحظه تو خوب من      فقط به یاد من باش    

اگه تنم کویره     اگه نگام حقیره     یه قلب پاک و ساده     تو دست تو اسیره    

ای دریای قشنگم      من تو رو می پرستم     یه قطره آبی بسپار      رو تن خشک و خستم     چشمم به ساحل توست     تا روز مرگ نشستم     تو هم اگه بخشکی      بازم کنارت هستم    

با قفل بی کلیدی     دستم به دستت بستم     به عشق داشتن تو     تا به ابد نشستم     اینو خودم میدونم     بی تو باید بمونم     قسمیه که خوردم     تا آخرش می مونم   

  عمر منو تو بردار     به فکر لحظه ها باش     یه لحظه تو خوب من      فقط به یاد من باش    

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم


در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم


من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم


نويسنده: مهران مورخ: دوشنبه 28 بهمن1387 در ساعت: 22:29
|+|



دوست داشتن

اگه عزیزی دارید که فقط با یه جمله و حرف شما دلش امیدوار میشه و دلش شاد میشه این امید و شادی رو ازش دریغ نکن پرستوی عاشق اینبار نیز گذشت و فداکاری خودت رو ثابت کن


نويسنده: مهران مورخ: شنبه 19 بهمن1387 در ساعت: 17:49
|+|



امان از دست این خانوم ها!

 
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روب رو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان نبود. لطفاً ادامه مطلب را ببینید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.

نويسنده: مهران مورخ: شنبه 19 بهمن1387 در ساعت: 17:16
|+|



فانوس

من غریبه ای بودم درمیان تاریک

  

چشم تو چو فانوس آشنا،فریبم داد

 

خسته در دل طوفان سویت آمدم،اما

 

دیدنت سرابی بود،ناروا،فریبم داد


نويسنده: مهران مورخ: یکشنبه 6 بهمن1387 در ساعت: 17:20
|+|



تو مثل

                       تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق

                    تو مثل شبنم عشقی به روی پونه ی  عاشق

                    تو  مثل  مرهم  یاسی  برای قلب   شکسته

                    تومثل سایبان امیدی برای یک  دل   خسته

                    تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت  شبنم

                    تو مثل  خنده ی  یاسی و غربت  یک   غم

                    تو  مثل  دست  سپیده  پر  از  تولد   نوری

                    تو مثل نمنم بارون،لطیف وپاک و صبوری

                    تو مثل هر که  هستی  مرا  به نام  صدا کن

                    برای این دل سرگشته هرجاکه هستی دعا کن

 


نويسنده: مهران مورخ: پنجشنبه 19 دی1387 در ساعت: 18:38
|+|



عشق زیاد

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

 روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: پنجشنبه 19 دی1387 در ساعت: 18:15
|+|



تنهایی

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم

اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترين

شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم

حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم

و شعرم را تقديمت ميکنم

تا بدانی که من ساده ترینم


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: چهارشنبه 18 دی1387 در ساعت: 17:12
|+|



ضد حال

اگه مطمئني كليك كن اولش گفتم كه بعدا ازم ناراحت نشي اگه كليك كردي نظر يادت نره و به توصيه ها به دقت عمل كن !!!

 


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: جمعه 29 آذر1387 در ساعت: 12:16
|+|



LOVE

در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد                 كس جای در این منزل ویرانه ندارد

 دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد                   كس تاب نگهداری دیوانه ندارد      

 


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: جمعه 29 آذر1387 در ساعت: 12:7
|+|



رومانتیک

                                                                                                                                                   نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: سه شنبه 26 آذر1387 در ساعت: 16:56
|+|



زندگی

 

بگوييد بر گورم بنويسند :

زندگي را دوست داشت
 
ولي آن را نشناخت

مهربان بود

ولي مهر نورزيد

طبيعت را دوست داشت  

      ولي از آن لذت نبرد   

 در آبگير قلبش  جنب و جوشي بود ولي كسي بدان راه نيافت 

                 در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به كسي نداد    

                خلاصه بنويسيد :

                
      (( زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن ))   
 


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: سه شنبه 26 آذر1387 در ساعت: 13:42
|+|



سلام بر علي

علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است

 

*سلام بر مولايم علي

 

*علي جان با ياد تو بودن يعني زندگي در بهشت ،

 

*مولاي من با ياد توبودن يعني رفتن به بهشت ،

 

*سرور من با تو بودن يعني با خدا بودن ،

 

*راست گفت شهريار شيرين سخن كه :

 

*دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين

 

*پروردگارا مي خواهم تو را دريابم ولي منِ غفلت زده

 

 نه تو را مي شناسم نه مولايم علي را.

 

*پس چه كنم در اين دنياي تنگ و شوم ، دنيايي كه پر

 

ازآدمهاي انتقام جو است ، در اين دنيايي كه همه در فكر

 

 محو كردن ديگري هستند تا خود را به جايگاهي برسانند.

 

*حال از تو مدد مي خواهم ، تويي كه همه وجودم

 

سرشاراز لطف و محبت تو است

 

*مرا ياريم كن و تنهايم نگزار.

 

« بنده گناهكار و هميشه پشيمان »


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: سه شنبه 26 آذر1387 در ساعت: 13:19
|+|



خلق انسان

داستان خلق انسان در نظر سرخپوستان به عقیده سرخپوستان روزی خداوند می خواست
 
انسانی خلق کند برای همین سه عدد مجسمه گلی درست کرد و در داخل کوره آتش قرار
 
 داد تا پخته شوند . بعد از مدتی یکی از مجسمه ها را درآورد و دید که هنوز خام و سفید است
 
 و خوب نپخته است برای همین آن را کنار گذاشت و بعد از مدتی مجسمه بعدی را بیرون آورد
 
و دید که خوب سرخ شده و مجذوب تماشای آن شده بود که مجسمه سوم در داخل کوره
 
 سوخت . برای همین عقیده است که سرخپوستان به رنگ پوست خود می بالند. مجسمه اول
 
 همان سفید پوستانند و مجسمه دوم سرخپوستانند و سومی سیاهپوستانند.
 
 (البته اینعقیده سرخپوستان است که ما به آن اعتنای نمی کنیم.)

ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: سه شنبه 26 آذر1387 در ساعت: 13:17
|+|



صلوات بفرست

برخی از زمانها و مکانهای صلوات فرستادن


1.در هر مکانی که نام پیامبر ذکر شود

2.در ابتدای هر کلام و سخنرانی

3.هنگام بر خاستن از مجلس

4.هنگام عبور از مسجد یا از کنار آن

5.در ابتدا و انتهای وضو

6.در تعقیب نمازها بویژه نماز صبح و مغرب

7.قبل و بعد از دعا

8.در ماه رجب، شعبان، رمضان، عید مبعث

9.هنگام بوییدن گل

10.بعد از عطسه کردن خود یا دیگری

11.هنگام اراده سفر

12.هنگام سوار شدن بر مرکب

13.هنگام مشاهده حرم حضرت محمد

14.هنگام ذبح قربانی

      و .....................

 


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: سه شنبه 26 آذر1387 در ساعت: 13:15
|+|



عشق بی پایان

  روزي از خیابانی گذر کردم . ديدم روي صندلی نوشته شده بود

 اگه جواني عاشق شد چه کند ؟ منم نوشتم بايد صبر کند .

براي بار دوم که از آنجا رد مي شدم ديدم زير نوشته من کسي

نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟ منم با بي حوصلگي

 نوشتم : بميرد بهتر است .. براي بار سوم که از آنجا رد

ميشدم انتظار داشتم نوشته اي را بيابم اما زير نوشته ام

يک جوان مرده يافتم    


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: جمعه 22 آذر1387 در ساعت: 22:52
|+|



ای خدای بزرگ دوستت دارم

 خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.  !!!
ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: جمعه 22 آذر1387 در ساعت: 22:40
|+|



زندگی انسان

 خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: چهارشنبه 20 آذر1387 در ساعت: 14:52
|+|



داستان

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله  ریاضی یاد می‌داد.

یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا!

معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).

او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"

تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.

برای همین با تامل پاسخ داد "4".....

نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد.

و پسر با تامل جواب داد "3"؟

حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسرک فوری جواب داد "4"!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟

پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: چهارشنبه 20 آذر1387 در ساعت: 14:50
|+|



عشق نگران

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم قابل نازچشمانت را ندارد.ديروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند و برايم دلسوزي كردند.البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات با تو بودن همه ی شبها قبل از خوابیدنم ....  

             باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت. . . .  


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: پنجشنبه 7 آذر1387 در ساعت: 20:51
|+|



 

مینویسم نام تو را رو دفتر خاطراتم

                                  مینویسم تا عمر که دارم همیشه پا به پاتم

دوستت دارم      

                        MEHRAN


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: پنجشنبه 30 آبان1387 در ساعت: 14:24
|+|



تصاویر با نوشته های عاشقونه

�Ñæå ÊÑÇäå åÇ    

�Ñæå ÊÑÇäå åÇ 

 


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: شنبه 18 آبان1387 در ساعت: 11:3
|+|



اشک

 

حرمت اشکاتو نگه دار 

 

دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد...

از اشک پرسیدم چرا اومدی؟

گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست.

کاشکی دوستیها مثل رابطهّ دست و چشم بود

وقتی دست آسیب می بینه چشم اشک می ریزه

و وقتی چشم اشک می ریزه دست اشکا رو پاک می کنه

آرزوهاتو يه جا يادداشت كن و يكي يكي از خدا بخواه خدا يادش نمي ره

 اما تو يادت ميره كه چيزي و كه امروز داري آرزوي ديروزت بود!

فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري

و بدست بيار چيزي رو كه نمي توني فراموش كني! 


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: جمعه 17 آبان1387 در ساعت: 14:36
|+|



درد دل با دل

       

         چرا دنیا پر از حادثه های وارونست      

عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه         

من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگه         

هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه        

من واسه چشمای نازنین تو یه دیونم        

من دوست دارم ولی علت شو نمی دونم      

حالا که می خوای بری بزار نگاهت بکنم       

چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکت بکنم    

یه چیزی فقط بزار روز تولدت هدیه مو بدم دست خودت       

آدما فکر می کنن که حالا خیلی غم دارن    

کاشکه فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن     

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه      

بین انتخاب عشقش عمری که حیرونه       

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره       

شایدم دوست داره ولی بروش نمیاره       

تنها کسی که من را درک می کند      

یک روز زادگاه مرا ترک می کند      


ادامه مطلب

نويسنده: مهران مورخ: جمعه 17 آبان1387 در ساعت: 14:35
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod